| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
چرا دیگر شدن؟
يوسف اين به راه شدن از اين چاه دل مبند اين بار مي برند كه زندانيت كنند اي گل گمان مكن به شب جشن مي روي شايد به خاك مرده اي ارزانيت كنند دل مبند به چاه تا كه تو هم درد دل كني به تو وفا نمي كنند تا رازهايت خاك كنند در پيله ي ابريشمين پروانه مرده است ديگر نخواهد شد مهمان، شمع را جمع كنند من با يقين كافر جهان با شك مسلمان پس دههند بشارت اهل جهنم هم فرق كنند
|+| نوشته شده توسط محمد رضا در پنجشنبه 30 آبان1387 و ساعت 11:16 AM |
|+| نوشته شده توسط محمد رضا در سه شنبه 28 آبان1387 و ساعت 12:9 PM |
چت با خدا
گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش میشد بهت نزدیك شم گفتم: این هم توفیق میخواهد!
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار میتونم بكنم؟ گفتم: دیگه روی توبه ندارم گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟ گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میكنه؛ عاشق میشم! ... توبه میكنم ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار میتونم بكنم؟ یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
|+| نوشته شده توسط محمد رضا در پنجشنبه 2 آبان1387 و ساعت 5:26 PM |
زندگي در وراسوي خيال در امان خانه ي باز اختيار همه در خواب است رنگي بر آن گرنه همه برهنگي است و فقان اختيار گر نه هر مرد را بالا برد شايد هم بر زمين چاچاكش زند بر اين سو آن سو مكن جوان نياز زندگي يكيست بر آن فكر كن نهان زندگي چون درختي ريشه فكنده يست شانه هايش در زماني پر ز ميوه نيست تا كه نداني درختت سبز است يا سياه بر نياري نتيجه را براه يكي در غرق وفا ديگري در مانده ي غذا كسي دارد درد جفا و آن يكي خواستار لقا همه دارند دردي در اين جهان تو كي داني سر نهان؟ چراغي بر رويي گليمي بي سقف سوسو مي كند ديگري بر بامش خورشيد خود را بالا مي كند تا كي دنيا را بيني با اشتياق بدان دارد بالا و پايين با فراق گويند دنيا زيباست بر روي زمين تو بدان همه درختيست ريشه به دور از زمين |+| نوشته شده توسط محمد رضا در دوشنبه 29 مهر1387 و ساعت 1:41 AM |
داستان های کوتاه
ما چقدر فقير هستيم روزي مرد ثروتمندي پسر بچه ي كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان بدهد مردمي كه در آنجا زندگي كنند چقدر فقير هستند. آن دو يك شبانه روز در خانه ي محقر روستايي مهمان بودند. در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: (( نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟)) پسر پاسخ داد: ((عالي بود پدر)) پدر پرسيد آيا به زندگي آن ها توجه كردي؟ پسر پاسخ داد: ((بله)) پدر پرسيد چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟ پسر كمي انديشيد و سپس پاسخ داد: (( فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و روستاييان چهارتا. ما در حياط يك فواره داريم و آنها رودخانه اي دارند كه انتها ندارد. ما در حياط فانوس هاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند.حياط ما به ديوار ختم مي شود، اما باغ هاي آن ها بي انتهاست. با شنيدن حرف هاي پسر زبان پدر بند آمده بود، پسر بچه اضافه كرد : ((متشكرم پدر، تو به من نشان دادي كه ماچقدر فقير هستيم.))
موضوع اصلي را فراموش نكن خانومي طوطي اي خريد، اما روز بعد به مغازه آمد و به صاحب مغازه گفت: طوطي حرف نمي زند. صاحب مغازه گفت: آيا آيينه اي در قفسش هست يا نه. پاسخ داد نه. صاحب مغازه گفت طوطي ها آينه دوست دارند. خانم نيز عمل كرد. اما روز بعد به مغازه آمد و گفت هنوز صحبت نمي كند. صاحب مغازه گفت: نردبان چه ؟ دارد؟ خانم پاسخ داد: نه. صاحب مغازه گفت: طوطي ها دوست دارند از نردبان بالا بروند نردباني در قفسش بگذاري حتما حرف مي زند. اما روز بعد باز هم به مغازه آمد و گفت حرف نمي زند. صاحب مغازه گفت: طوطي ها بدون تاب خوردن حرف نمي زنند آيا ميله اي در قفسش هست يا نه ؟ پاسخ داد : نه. گفت پس حتما بخر خانم هم ميله اي خريد و رفت. اما روز بعد باز هم آمد اما چهره اش تغيير كرده بود. گفت : ((طوطي مرد)) صاحب مغازه يكه خورد و گفت: واقعا متاسفم آيا يك كلمه هم حرف نزد؟ خانم پاسخ داد: چرا درست قبل از مردنش با صداي ضعيف از من پرسيد كه مگر در آن مغازه، غذايي براي طوطي ها نمي فروختند؟. چشمان پدر اين داستان درباره ي پسر بچه اي لاغر اندامي است كه عاشق فوتبال بود. در تمام تمرين ها او سنگ تمامي مي گذاشت، اما چون جثه اش نصف ساير بچه ها ي تيم بود، تلاش هايش به جايي نمي رسيد. در تمام بازي ها، ورزشكار اميدوار ما روي نيمكت مي نشست اما اصلا پيش نمي آمد كه در مسابقه اي بازي كند. اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي مي كرد و رابطه ي ويژه اي بين آن دو وجود داشت. گرچه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمكت مي نشست و بازي نمي كرد اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و او را تشويق مي كرد. اين پسر بچه در هنگام ورود به دبيرستان هم لاغرترين دانش آموز كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشويق مي كرد كه به تمرين هايش ادامه بدهد گرچه يادآور مي شد اگر دوست ندارد مجبور نيست. اما پسر عاشقانه به تمريناتش ادامه مي داد. او در تمام تمرين ها حداكثر تلاشش را مي كرد.، به اين اميد كه وقتي بزرگتر شد بتواند در مسابقات شركت كند. در مدت چهار سال دبيرستان، او در تمرين ها شركت مي كرد، اما همچنان يك نيمكت نشين باقي ماند. پدر وفادارش هميشه در ميان تماشاچيان بود و همواره او را تشويق مي كرد. پس از ورود به دانشگاه، پسر جوان باز هم تصميم داشت فوتبال را ادامه دهد و مربي هم با تصميم او موافقت كرد، زيرا او هميشه با تمام وجود در تمرين ها شركت مي كرد و علاوه بر آن، به ساير بازيكنان هم روحيه مي داد. اين پسر در مدت چهار سال دانشگاه، هم در تمام تمرين ها شركت كرد اما هرگز در هيچ مسابقه اي بازي نكرد. در يكي از روز هاي آخر مسابقه هاي فصلي فوتبال، زماني كه پسر براي آخرين مسابقه به محل تمرين مي رفت، مربي نامه اي به دست پسر جوان داد. نامه را خواند و سكوت كرد درحالي كه سعي مي كرد آرام باشد زير لب گفت: ((پدرم امروز صبح فوت كرده است اشكالي ندارد امروز در تمرين شركت نكنم؟)) مربي دستانش را با مهرباني روي شانه هاي پسر گذاشت و گفت: - پسرم اين هفته استراحت من. حتي براي آخريم بازي در روز شنبه هم لازم نيست بيايي. روز شنبه فرا رسيد. پسر جوان وارد رختكن شد و وسايلش را كناري گذاشت. مربي و بازيكنان از ديدن دوست وفادارشان، حيرت زده شدند. پسر جوان به مربي گفت: - لطفا اجازه دهيد من امروز بازي كنم، فقط همين يك روز مربي وانمود كرد كه حرف هاي او را نشنيده است. امكان نداشت او بگذارد ضعيف ترين بازيكن تيمش در مهم ترين مسابقه بازي كند. اما پسر جوان اصرار مي كرد. مربي در نهايت دلش سوخت و گفت: - باشد، مي تواني بازي كني مربي، بازيكنان و تماشاچيان نمي توانستند آنچه مي بينند باور نمي كنند. پسر جوان كه هرگز پيش از آن در هيچ مسابقه اي بازي نكرده بود، تمام حركاتش به جا و مناسب بود. تيم مقابل به هيچ ترتيبي نمي توانست او را متوقف سازد. او مي دويد پاس مي داد و به خوبي دفاع مي كرد حتي در پايان بازي يك پاس گل نيز داد و با عث برد تيم شد ... بازيكن ها او را روي دست هايشان بالا بردند و تماشاچيان او را تشويق كردند. وقتي تماشاچيان ورزشگاه را ترك كردند، مربي ديد كه پسر جوان در گوشه اي نشسته است. مربي گفت: - پسرم من نمي توانم باور كنم تو فوق العاده بودي.بگو ببينك چگونه اين گونه بازي كردي؟ پسر در حالي كه اشك در چشمانش جمع شده بود گفت: - ((مي دانيد كه پدرم فوت كرده است. آيا مي دانستيد او نابينا بود؟)) سپس لبخند كم رنگي بر لبانش نشست و گفت: - ((پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقه ها شركت مي كرد. اما امروز اولين روزي بود كه او مي توانست به راستي مسابقه را ببيند و من مي خواستم به او نشان بدهم كه مي توانم خوب بازي كنم.))|+| نوشته شده توسط محمد رضا در دوشنبه 29 مهر1387 و ساعت 1:38 AM |
عجیب
|+| نوشته شده توسط محمد رضا در دوشنبه 29 مهر1387 و ساعت 1:29 AM |
قلب من از سختي روزگار سختي مرمر را گرفته روحم از خشكي اطرافيان ترنم كوير را آموخته است من ديگر توان ماندن و بودن با اين سخنران گزافه گوي را ندارم تحمل بي تابي گرسنگان را در سر مسروران شكم سير ندارم من از جفا خسته ام
shahab.sh |+| نوشته شده توسط محمد رضا در دوشنبه 29 مهر1387 و ساعت 1:26 AM |
ناله هاي بي صدا
جايي كه صدايي نيست، ناله مكن گر صدايي در ناله ات هست، ناله مكن اين صدا پرده بردارد زناله ي تو، ناله مكن ناله جز درد عشق نيست، پس ناله مكن گر ز يار به دوري،صبوري كن، ناله مكن در جمع هوشياران، ناله مكن گر با رياكاران به راهي، ناله مكن گر با كبريان همراهي، ناله مكن نامحرمان بسيارند، در خلوت مستان هم، ناله مكن بگذار در دل شب، در وراي خلوت، ناله كنان از يار باز پرس دليل خلوت را، باز گو كن ناله كنان تا كِي بيني درد تنهايي، بي صدا فرياد زني تا كه كجايي؟ باز هم باز پرس ناله كنان تو اهل كجايي؟ اين همه زيبايي؟ بگشا تنهايي، درد جدايي، باز جو كن ناله كنان را بگشا دل را، تا بيني همه مهرو وفا را، تا داني همه شور و شوق را، همه ناله كنان را ناله هايم چه زيباست همه بر ضد رياسْت، همه درمان بي صداست، تو داني همه درد ناله كنان را پرده بگشاي تا نگرم رخ زيبايت، همه فر و شكوهت، همه سرّ ناله كنان را همه تو داني گر اهل كجايم؟ به كجا مي بريم؟ به كدامين جرم آوردنيم؟ تو داني همه سر ناله كنان را
|+| نوشته شده توسط محمد رضا در پنجشنبه 18 مهر1387 و ساعت 10:53 PM |
|+| نوشته شده توسط محمد رضا در دوشنبه 15 مهر1387 و ساعت 3:57 AM |
داستان یک ایرانی با زبان فارسی
به نام خدا در اين داستان ويراستار كوشيده تا از زبان شيرين فارسي بيشتر بهره برد. كوشش شده درزير نوشتاري كه فارسي نيست خط كشيده شود. برای خواندن داستان به ادامه ی مطلب مراجعه کنید
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط محمد رضا در دوشنبه 15 مهر1387 و ساعت 3:46 AM |
|
درباره وبلاگ
![]() زندگی ....
همین است.... فقط یک هدف.... اگر یافتی که..... اگر نیافتی....... منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1387مهر 1387 شهریور 1387 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 پيوندها
نار و نورسکوت نور عمو سبزي فروش مهراد نهفت قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |